منو ببخشید که چند مدتی نبودم امیدوارم که ناراحت نشده باشید![]()
الانم که من دارم این مطلبو مینویسم کافی نتم
به همین خاطر افتخار بازدید از وبلاگاتون رو ندارم چون وقتم محدوده
از این به بعد هم دیر به دیر میام ولی قول میدم دفعه ی بعدی که اومدم با کلی مطلب تازه وجالب به سراغتون بیام![]()
دیگه وقت ندارم ببخشیدا
فعلا بای![]()
![]()
![]()
من به دلیل اینکه چند نفر نظر دادن که فونت ها رو بزرگتر کنم این کار رو میکنم ولی ادامه مطلبام رو تو ادامه ی مطلب میذارم اونجا رو هم بخونید اصلیهاش اونجاست
خب موضوع تا اون جایی رسید که دیدمش
حالا ادامه ی قصه
علی ومن فهمیدیم که عاشق شدیم![]()
خب تا این جایی گفتم که موضوع یه زندگیه مشترک رو مطرح کرد ومنم کلی ذوق و اون جور حرفا دیگه![]()
از فرداش بهش جدی تر و نه به عنوان یه دوست بلکه به عنوان یه همدم فکر میکردم
از اون روز به بعد من پیامای الکی رو بی خیال شدم و سعی کردم با پیامام بیشتر بشناسمش
از اخلاقش گرفته تا رنگ وغذای مورد علاقه اش
راستی یه چیز جالب ما که تا الان اصلآ همدیگه رو نمیشناختیم بیشتر حرفامون،سلیقه هامون واخلاقمون شبیه همدیگه بود
اره دیگه کم کم همین طوری پیش رفت تا پیاما تبدیل به تلفن شد
یه روز عاطفه از من کتابی میخواست(خونه اشون نیم ساعتی با ما فاصله داشت)زنگ زد و گفت من تنها میخواستم بیام کتابتو بگیرم ولی علی هم گیر داده که میخواد باهام بیاد که چی که من تنهام
(فکر کنم عاطفه هم یه چیزایی بو برده بود اخه تا الان چیزی نمیدونست)
خب حالا منو بگو عین این ندید بدیدا افتادم به جون این خونه ی بدبخت زیروروشو جمع و جور کردم
به وضع خودم رسیدم ومنتظر زنگ اف اف نشستم
به منا ابجیم هم که یه چیزایی میدونست سپردم اگه زنگو زدن من میخوام درو باز کنم
تعجب کرد اخه من هیچ وقت اهل در باز کردن نبودم
بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید
دینگ دینگ!دینگ دینگ
بدو بدو رفتم دم در(تازه از حولم با اف اف درو باز نکردم)
حالا هر چی تعارف میکنم بیان تو خونه علی میگه بریم عاطفه ی(استغفرالله)میگه نه من عجله دارم باید زودتر برم خونه
دیگه یه نیم ساعتی دم در باهم حرف زدیم
اونا رفتن ومن دوباره دپرست شدم
باورتون میشه یه نیم ساعتی گذشته بود اخ دلم داشت واسش پرپر میزد
بعده نیم ساعت پیام داد از دیدنت خوشحال شدم
منم نوشتم ما بیشتر
فعلا بابای جیگرا(راستی جیگر تکه کلامشه)
واین موضوعات مال حدودا اوایل شهریور امساله![]()
از تمام کسانی که بهم نظر دادن واز وبلاگم تعریف کردن کمال تشکر را دارم![]()
مهسا جون من اپ کردم واومدم خبر بدم ولی نمیدونم چرا بخش نظراتت باز نمیشد من معذرت میخوام که بی خبر موندی![]()
اقای پسرک همه کس رو نباید با یه دیدگاه دید ومن انشاالله چوبشو نمیخورم به جای اینکه برا دوستاتون دعای خوشبختی کنین از این حرفا میزنین![]()
راستی کسانی که از طرز خاطره نویسی من تعریف کردن هم خیلی گلن![]()
و اونایی که با رک نویسی به من دلداری دارن که مشکلی نیست هم ازش ممنونم![]()
بعضیها که میگن اخرش چی شد یا رکتر بنویس هم بدونن باید تا اخرش بام باشین تا اخرش و رک نویسی ها روببینین![]()
کسایی که گفتن مبارکه هم انشا الله برای خودشون خیلی بهتر از من![]()
نویسنده ی خلوت من عزیز من خلاصه اش رو گفتم بقیه اش زیاد مهم نیست ولی حالا که دوست داری باشه مفصل تر مینویسم![]()
خودم عزیز کلبه ی مسخره چیه کلبه قشنگت، باشه حتمآ میام![]()
اقامحسن یه چیزایی تو نظرات خصوصی به من گفتن وازم جواب خواستن،اخه شما که نه وب سایتتون نه پست الکترونیکتون رو برای من نگذاشتین پس من چه جوری به شما جواب بدم
تا اون جایی گفتم که من برای اولین بار جواب مسیجش رو دادم![]()
از فردایه اون روز مسیجا بیشتر شد
اون روز۳تا
فرداش ۵ تا
پس فرداش ۷ تا
و...
به طوری که یک شب ساعت ۱۰ مسیج داد شب بخیر منم جوابش رو دادم باز اون مسیج دیگه ای داد و منم جواب دادم و ما تا ساعت ۱ نیمه شب با هم اس ام اس بازی میکردیم(تا بیشتر باهم اشنا بشیم)ساعت ۱ مسیج داد میشه زنگ بزنم![]()
منم چون دلم برای صداش تنگ شده بود گفتم اره![]()
زنگ زد تا۱ساعتی باهم صحبت میکردیم
من :الو سلام![]()
ـ :سلام خانوم،خوبی؟
دیگه بعد از کلی حال واحوال پرسی بهش گفتم:
بیا تمومش کنیم![]()
خیلی جا خورد و با بغض گفت چی رو؟![]()
گفتم:رابطه مون رو
ـ : اخه چرا؟![]()
ـ : چون من میدونم وقتی یه روزی بخوایم تمومش کنیم چون من دلبسته میشم بدترین ضربه رو خودم میخورم
ـ : نه، چرا تمومش کنیم
ـ : بالاخره که باید تمومش کنیم
ـ : من بهت عادت کردم و نمیتونم ازت جدا شم
ـ : من هم چون بهت عادت کردم میگم دیگه: بیا زودتر تمومش کنیم
ـ :اگه به من اعتماد نداری . . .
ـ : خب بگو اگه بهت اعتماد ندارم چی؟
من قبلآ بهش گفته بودم به هیچ پسری اعتماد ندارم وهمشون ازیه کرباسن،واون گفت ۱۰تا انگشت که شبیه هم نیستن خلاصه اون وقت تو جواب سوالم گفت:
روم نمیشه، وقتی قطع کردیم با مسیج بهت میگم
ـ :باشه
دیگه بعد از ۲ساعت صحبت کردن ساعت حدودای۳خداحافظی کردیم و بهش گفتم منتظر مسیجت میمونم
بعد از ۵ دقیقه از این که قطع کردیم مسیجش اومد
نوشته بود:اگه بهم اعتماد نداری یکی رو بفرستم برای امر خیر![]()
من شوق کردم
با اینکه خواستگارای دیگه ای هم بودن ولی اون تنها پسری بود که احساس میکردم دوستش دارم
دیگه اون شب بالاخره با کلی رویا پردازی گذشت![]()
داره اپم طولانی میشه میترسم لود نشه پس فعلآ بابای
تا اینجایی پیش رفتیم که چندروزی بود که از علی خبری نداشتم
۲،۳ روزی گذشت یه روز با عاطفه برای موضوع درسییی تو پارک قرارگذاشتم،عاطفه گفت باعلی میایم
داشتم از خوشحالی بال در میاوردم
اخه میدیدمش(ا اصلآدلم براش تنگ شده بود)![]()
بعدازظهر روز ۵شنبه ساعت۴ با عاطفه قرار داشتم
ساعت ۴ من تو پارک بودم امااز اونا خبری نبود ساعت ۴:۳۰شد نیومدن![]()
منم از خدا خواسته چون عاطفه گوشی نداشت زنگ زدم به گوشیه علی
من:الوسلام
ـ :سلام رویاخانوم خوبین؟
ـ :ممنون شما با عاطفه این؟
ـ :نه تنهایی اومد
ـ :ببخشید فعلآخداحافظ
ـ :خداحافظ
دیگه بالاخره عاطفه بعداز۱۵ دقیقه اش اومد و ما باهم بودیم تا۷
۷رفتم خونه
خیلی دپرست بودم اخه علی با عاطفه نیومده بود![]()
ساعت۱۰:۳۰بود اومدم گوشیم رو نگاهی کردم یه مسیج رسیده بود
از علی با متن شب بخیر
اخ انگار مردم و زنده شدم تا باور کردم مسیج علیه![]()
علی اقا هم از خدا خواسته بود چون من بهش زنگ زدم و موقعیت عاطفه رو پرسیدم اونم باز دوباره شروع کرده بود
البته برای کلاسش:(من هیچ منظوری برای زنگ زدن به علی نداشتم جز موقعیت عاطفه ها)
اون شب برای اولین بار جواب شب بخیرش رو دادم
شب همش به فکر علی بودم تا خوابم برد...![]()
فعلآ بای
(من این ماجراهایی که تعریف میکنم مال چندوقت پیشه وممکنه تو یه روز ۲تا اپ بذارم شما به بزرگی خودتون ببخشید)![]()
خب بریم سراغ بقیه ی ماجرا...
تا اونجایی پیش رفتیم که علی گفت دوستت دارم،دیگه اونشب نه من مسیجی بهش زدم نه اون
فردا صبحش رفتم بیرون برای اینکه دردسرنشه از گوشیه خودم نه از کیوسک زنگ زدم بهش
من:الوسلام
ـ : سلام
ـ :خوب هستین؟
ـ :ممنون
ـ :شناختین؟
ـ :نه متاسفانه،شما؟
اخه ما تا حالا باهم صحبت نکرده بودیم جز همون دفعه که به عنوان یه مزاحم باهاش صحبت کردم
ـ :رویام
ـ :ا رویا خانوم،حالتون خوبه؟
بعد از کلی حال واحوال پرسی بهش گفتم
ـ :دلیل شما برای مسیج زدن هر شبتون به من چیه؟
ـ :بعد از یکم من من گفت اخه دوستتون دارم![]()
دیگه بعد از یکم دیگه حرف زدن خداحافظی کردیم
بعد از ظهر همون روز مسیج زد میشه بهتون زنگ بزنم
من که تو خونه راحت نمیتونستم باهاش صحبت کنم گفتم فردا ساعت۴ بعدازظهر میرم بیرون اگه میخواین زنگ بزنین اون موقع
فردا راس ساعت ۴زنگ زد
بعداز کلی حال واحوال پرسی من که اعصابم از هرچی مزاحم بود خرد بود واون رو هم یه مزاحم فرض میکردم بهش گفتم دیگه بهم نه زنگ بزن نه مسیج بده
بغض گلو شو گرفته بود ولی گفت باشه
هر جور شما راحتین و قطع کردیم
شب ساعت۱۰ دلم لک میزد برای شب بخیر گفتنش
راستشو بخواین دلم براش یه ذره شده بود![]()
نمیدونم چه سری بود ولی با همون یکی ۲بار صحبت کردن و دیدن الکی یه جورایی بهش علاقه مند شده بودم![]()
واقعآمنم اره ه ه ه
منی که از هر چی پسره بدم میومد وهمشون رو حقه باز فرض میکردم هم اره ه ه
داره اپم طولانی میشه فعلآ بای
بریم سراغ ادامه ی ماجرا
تقریبآ ۲ هفته ای بود که از شیطونی های عاطفه گذشته بود که علی اقا لطف کردن و دوباره مزاحمتاشونو نثار اینجانب کردن![]()
مزاحمتاش به این شکل بود
هر شب ساعت۱۰ یه شب بخیر ناقابل
ولی راستش من هنوز مطمئن نبودم که اون شماره ی علیه
به خاطر همین...
بعداز۲هفته شب بخیرهای دائم یک شب تصمیم گرفتم که خودمو مطمئن کنم که علیه یا نه؟
علی(ساعت۱۰ شب):شب بخیر![]()
من:مثل اینکه شما شماره ای که میخواین بهش مسیج بزنید رو اشتباه وارد میکنین
ـ :نه من درست گرفتم
ـ : پس برای اطمینان بیشتر از درست گرفتن شما لطفآ منو معرفی کنید
ـ :رویا خانوم و علی
حالا مطمئن شدم که علیه ودوباره بهش مسیج زدم
ـ :خب امرتون؟
ـ :فقط گفت دوستت دارم![]()
امروز من از زندگی خسته شدم![]()
راستش زندگی خوبی دارم،خانواده ی خوب،دوستای خوب ولی میدونین چیه من زندگی رو بی معنی اصلآدوست ندارم
امروز عصر شماره ی مشکوکی به گوشیم تک میزد راستش اعصابم رو ریخته بود به هم،منم نامردی نکردم وبرداشتم زنگ زدم به طرف
اما طرف جواب نمیداد تا اینکه من به دوستم عاطفه مشکوک شدم چون اون از این کارا کم نمیکرد
بالاخره زنگ زدم به عاطفه![]()
من:الو
ـ : الو
ـ :سلام عاطفه یه سوالی دارم جون عزیزترینت راست بگو
ـ :بگو
ـ :تویی داری زنگ میزنی و اذیت میکنی
ـ :نه بخدا
حرفش و باور کردم و باهاش خداحافظی کردم![]()
حالا من اعصابم خورد اینم هی رژه میره تک میزنه
تازه یه شماره ی دیگه ای هم چندروزیه مزاحم میشه
بالاخره بعداز چندبار زنگ زدن به طرف ایشون زحمت کشیدن وگوشو روجواب دادن
من:الوسلام
یه پسره ای بود
ـ :سلام
ـ : اقا ببخشید شما بیمار روانی هستید که دائم به من تک میزنین
ـ :من؟نه بخدا
ـ :پس من زنگ زدم به خودم ولی شماره ی شما توش سیو شده
از اون طرف صدای یه دختری اومد،حالا این صدای عاطفه خانومه
ـ :الو رویا هه هه هه
ـ : مرگ رویا تو که گفتی من نیستم![]()
دیگه بالاخره با کلی قرقرای من واینکه فهمیدم از گوشی داداشش علی زنگ میزده ماجرا تموم شد...
اسمم رویاست ، ۱۸سالمه، یه دفتر خاطرات دارم که همین وبلاگمه، بعدآسر فرصت میامو ماجرامو تعریف میکنم![]()